
ابرهای سترون از هیچ کس اجازه نمی گیرند
بی محابا جاده های گونه ات را گل آلود می کنند!
پ.ن.آسمان رشت باز هم گریه می کند!به نظر شما من چه طور باید بگویم که یک آسمان گریه دارم و کسی به مردانگی ام شک نکند؟!!!!!
کفر گفتن گاهی اوقات آنقدرها که می گویند بد نیست....<بیا دیگه .....نه اگه می خوای بگیری بیا از من بگیرش ....اینم همونه .....چه فرقی داره مگه ؟؟؟!!!>آدم گاهی اوقات می افتد توی چاهی که نه عزیزی از کنارش می گذرد نه او تاب یوسف بودن را دارد .....<آخ خدا .....اگه ....اگه حکمته .....اگه حکمته ....نتیجه گرفتنش می شه .....خوب چرا دوباره کاری؟؟؟.......دارم شک می کنم به عقلت ها ....!!>
ترس برادر مرگ است ....چرا سرت را می اندازی پائین؟؟؟چرا می لرزی؟!خدا که ترس ندارد.....<بیا ... من که نمی ترسم ....دستامو باز می کنم......می خوام پرواز کنم .....نه ....بیخود فکری نشو.....تب و لرز کرده ام چند روزی است .....لرز ترس نیست ..!!!من آماده ام..........> خدا عطیه هایی به انسان می دهد که او را بیازماید ......ظرفیت وجودی آدمی گاهی با شادی هایش سنجیده می شود ......<هان چته؟؟! چی می خوای بگی؟! می خوای بگی الاغ بودم ؟؟؟؟....می خوای بگی نفهم بودم؟....آره......نفهم بود!!!! حق با توئه .....اصلا همیشه حق با توئه .....پس بیا بگیر ....بیا دیگه ......بیا از من بگیر .....دنیا هنوز امتحانش تموم نشده !!!!>
پ.ن.1: دکتر ها جوابم کرده اند!!!!!هیچ کس امید ندارد آدم شوم!!!!
پ.ن.2:وجب به وجب آن جا را خوب می شناسم .......رفیق قدیمی بوده ایم نا سلامتی ....مجتبی ساعت 6 صبح دیده....مجتبی ساعت 2:30 شب دیده!!!!روزگاری داشتیم من و این قبرها با هم .....من هنوز یک تکه از نوجوانی ام را آنجا گذاشته ام ...لای همان سنگ هایی که دارند یکسانشان می کنند!!!!
پ.ن.3:باران مادر فلاسفه است .......اما ....دیوانگان زیادی را هم زائیده!!!
پ.ن.4.شما اگر بخواهید از یک نفر حلالیت بگیرید چه کار می کنید؟؟!!!یک جوری که ببخشدم ....از ته ته دل ...............
آنجا به کیلومتر می گویند مایل
من نمی دانم هر مایل چند کیلومتر است؟
تنها می دانم
فاصله قلب من تا تو
یک وجب هم نمی شود!
تو بگو ....یک وجب چند مایل می شود؟!
* * *
چند وقتی است
پرنده ها را توی آسمان نمی بینم!
طیاره ها را بیشتر ....
پدر می خواست خلبان شود!
حتی همین اواخر.....!
که چشمش زیر نویس های تلویزیون را نمی دید!
اما من می بینم
تک تک طیاره ها را!
رشت فرودگاه بین المللی دارد اما ....
مهرآباد توی حیاط ماست!
و حیات من توی مهر .....آباد!
* * *
شکوفه های سیب
دستم می اندازند
وقتی به شمعدانی ها آب می دهم!
آب نمی خورند!
نه آبدزدک ها
نه شمعدانی ها
نه چشمهای من!
حتی آیه هم یاس می خواند!
***
آواهای قدیمی
آندره آرزومانیان..."درد و نفرین ....درد و نفرین ...بر سفر باد!
سرنوشت این جدایی..."
خدا که بسته است
در ها را
پیچ رادیو را هم من!
***
ابتدای سال
پستچی ها عید دیدنی می روند!
نامه هایم برگشت نمی خورند!
جایشان توی پست خانه خوب است
دل من هم .....
چند روزی خوش........!
***
کوچکتر که بودم
فشنگ را خیلی دوست داشتم
حالا قشنگ را .....
این روزها قشنگ نیست.....
کجایی رفیق قدیمی..................فشنگ!
پ.ن.1:گاهی اوقات سکوت خیلی خوب است ....سکوت باعث می شود که دیگر هیچ کس را آزار ندهم .....باعث می شود که اگر چند روز از درد به خودم بپیچم هیچکس نفهمد و دروغکی محبت برایم تکه پاره نکند .....باعث می شود دردهایم را توی خودم بریزم ....باعث می شود فکر بهار همه آدم ها را بکنم بی خیال خزان خودم....باعث می شود آرامتر بشوم ....حرفی نزنم که دل کسی بلرزد .....دل ....دل ....دل ما هم که هیچ ......به طبقه هفتم جهنم!!!!!!
پ.ن.2:بهترم ...."البته اگر برای کسی مهم باشد! "
پ.ن.3:ترس برادر مرگ است/نمی دانم چه نسبتی با تو دارد /که اگر نباشی / می میرم (ستار جانعلی پور)...........با تو بودم ها ....می دانی که؟
پ.ن.4: چه دنیای خوشبختی داریم ها که تو تویش متولد می شوی!
پ.ن.5:مریم خانمی که نمی شناسمتان......گرچه هیچ دلیلی برای پاسخ به سوالتان نمی یابم اما .....متولد اولین روزهای پائیز هستم!
بهار آمده بود
درست از وقتی که تو .........
پ.ن: دست خودم نیست!!! نمی توانم!
همین روزها
انگشتانم را توی دستش گرفته بود و بازی می کرد .....سرش را پائین انداخته بود و فقط چندی به سر خیره می شد و نگاهم می کرد .....شاید از قرمزی چشمهام خجالت می کشید .....چند لحظه ای دست از بازی کشید و انگار چیزی کشف کرده باشد،گفت :"می گم نوزاد ....نمی شه یه جوری ......" فریاد کشیدم :"خفه شو گابریل .....خفه ....!تو انگار اصلا تو اون کله ت مغز نیست............می گم از بالای اون برج بلنده هست ......همون که عدد کامپیوتری بغلش هر روز یه دونه ازش کم می شه ها....! از بالای اون انگار افتاده !" دوباره شروع می کند بازی کردن با انگشتانم .....دلم عجیب می خواست یکی از آن نفرین هایی که مادر وقتی دیوار را خط خطی می کردم به زبان می آورد ، امروز دامن گیرم می شد!!!!
" میگم نوزاد چرا باهاش حرف نمی زنی؟؟؟"
جوری نگاهش می کنم که فکر نمی کنم چنگیز مغول هم اینگونه کسی را نگاه کرده باشد ......" گابریل تو واقعاً اینقدر خنگی یا خودتو به خنگی زدی ؟؟ گابریل مگه می شه با توپ و تفنگ حرف زد؟؟؟؟ گابریل گوش نمی کنه!!!!دهن که باز کنی داد می زنه!فریاد می کشه ......گابریل نمی شه ....به خدا نمی شه "دوباره بغضم می ترکد .......فکر می کنم توی این یک ساعت این دهمین باریست که گریه ام می گیرد !
"می گم نوزاد......بیا بریم تو بارون قدم بزنیم ....حال می ده ها.............!"
دیگر حال کل کل کردن ندارم .....حتی حال اینکه بد و بیراه بگویم به گابریل .....نگاهش می کنم .....توی چشمهای عسلی اش که دنیایی از ......خیره .....خیره ....خیره ........
" گابریل تیکه هاش نمی چسبه ....با هیچ چسبی!!!!احساسم پودر شده گابریل ...پودر.....می فهمی؟!"
پ.ن.1:توخود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن .......با صدای افتخاری بخوانیدش!
نمی دانم چرا خاطره هایم را عریضه نویسان می نویسند.......دلم از هرچه از عریضه نویس است به هم می خورد ....دلم از هر چه ماده قانون و تبصره و بند است هم ...........عریضه نویسان پادشاهان فصلند ......چرا خدا عنان خاطره هایم را به فرشتگان وصل نمی سپارد؟؟!!! خدا ....خدای نشانه های صورتی من....چشمانت را باز کن ............نگاهم کن ............به دست هایم دستبند می زنند ....تصور می کنند می توانند روحم را هم ....اما نه!!!! روحم زرنگ تر از این حرفهاست ....پای گریزش تیز است!!!! های دیکتاتور بزرگ .....نمی توانی کشور روحم را فتح کنی! مطمئن باش!

پ.ن.1: درست روی یک نقطه روی یک قله یک کوه بلند ایستاده ام و تلو تلو می خورم!!!! می دانی می ترسم فریاد بزنم تعادلم به هم بخورد.....
پ.ن.2: می خواستم یک گالن نفت بردارم و خودم را به آتش بکشم........با تعویض خون پیوند های خونی عوض نمی شوند......این را درک کن شما!!!!!
مرا به جرم آن به دار می آویزند که حافظ را به خاطرش می ستائیدند!می دانی دنیای ما آدمهای کاغذی دنیای مزخرفی است پر از استعاره هایی که از کشف معنای درونشان گریزانیم!! آدمهاییکه دوست داشتنمان را هم در هزار توی کلمات پنهان می کنیم که مبادا نگاه غیری آلوده اش کند!!!گاهی خودمان را هم با واژه ها فریب می دهیم که جرات نداشته مان را پشت سیاست های حروف پنهان کنیم!!!انگار ما آدمهای پنهان کاری هستیم که حتی گاهی برای فرار از واقعیت سرخی انار را تکذیب می کنیم ..........ما آدمهای فراری هسیتم .....فراری........................
پ.ن.1: به عزیزی قول داده بودم که آخرین غزلم را اصلاح کنم و به عنوان پست این بارم بگذارم اما .....اما نه فرصت اصلاح دست داد و نه حسش.........
پ.ن.2: در راستای ایجاد انقلاب های رفتاری شاید دیر به دیر به روزکردم چون به اعتصابی دست زده ام و به سیستم رایانه خانه نزدیک نمی شوم!!!!
مثل شهاب سنگ فرود می آید ! قشنگ و ویران کننده!خیلی ها
محسور دنباله اش می شوند اما.....اما معلوم نیست این سنگ گداخته ی زیبا کدام خانه
را روی سر صاحبش خراب می کند! " هوی خدا با
توام!!! چته؟!!!چه مرگته؟؟؟ ها؟؟؟این همه آدم هست روی این خاک لجن !صاف پاتو آوردی
گذاشتی رو دم ما و خیال برداشتنم نداری؟! هوی...........با توام ...........گوشت
با منه؟!"........<اشکال نداره دلبرکم
....عزیزکم .....زندگی با همین بالا و پائیناش قشنگه ......عسلک نیگام کن
......قربونت برم الهی نیگام کن دیگه .....> دنیا مثل نامه ایست که پست
می شود اما گاهی توی اداره پست راهش را گم می کند ............قرار نیست همیشه
نامه هامان به مقصد برسند ..............." نه
می خوام بدونم چه مرگته؟! نه اصلا بیا بشین دو کلمه حرف حساب بزنیم ...... جناب
خدا تو بیا مشکلاتتو بگو....شاید یه راه حل واسش پیدا کردیم ....ها؟!...........دِ
بیا حرف بزن ببینیم چه مرگته آخه؟"<مجتبی
جانم ....حکمتی توی این نشدن ها هست .....هنوز اتفاقی نیفتاده که ....خوش باش
عزیزکم .....> آدم ها گاهی وقت ها دلشان برای خیلی وقت ها تنگ می شود !
حالا اگر بخواهیم به این فکر کنیم که چرا خیلی وقت ها دلشان برای گاهی وقت ها تنگ
نمی شود فرصت دلتنگ شدن را از دست می دهیم! "
هوی خدا با توام !! اصلا هیچی ....ولش کن ....من چرا دارم با تو کل کل می
کنم؟!ها؟!.........تو اگه ........اصلا تقصیر این آدمای مزخرفه دیگه ....این آدمای
دو وجهی ........که یا اومدن هر کاری تو گفتی کردند یا بی خیال تو و وجود تو هر
غلطی دلشون خواست کردن!.......یه نفر نیومد یه پیشنهاد بده که خدا بیا این کارو
بکن ..........تو هم عقده ای شدی لابد .......بعد من نمی دونم چرا دکتر حاتمیان
سبد سبد قرص به من می ده! حال تو که از من بدتره که................!"<عسلک مهم اینکه تو سالمی ....تو اینجایی .......کنار من
..........قربونت برم ........اشکال نداره ............> گاهی آدم ها
لذت تشویش را نمی شناسند ........" هوی خدا
........تورو مرگ این مورچه هه بی خیال ما شو !........پاتو از رو دم ما وردار
................هوی با توام ........می شنوی صدامو؟!!!!!!!!!!!"
پ.ن.1.دوستی می گفت احساس می کنم این جنون خود ساخته ات را
دوست داری ....گمانم این چنین است!
پ.ن.2:گاهی آنقدر به این خطوط مخابراتی لعنت می فرستم که
نمی گذارند از حالت خبر دار شوم که ............
پ.ن.3:باغچه نگرانی ام این روزها عجیب آبیاری می شود
..........نماینده آل محمد !
دخیل به علم می بندی!
جای حرم!
برای شاعر توفیر ندارد
تنها دنبال قافیه می گردد!!!

پ.ن:سخت بود .........10 روز از محرم گذشت و خیلی چیزها به شدت آزارم دادند!خیلی از باور ها که ساده اندیشی و سطحی نگری شان عصبانی ام می کرد و بعضی رفتارها که بوی ..........!!!! حسین (ع) آزاده بود و برای آزادگی جنگید!!! حسین (ع) برده نیاز نداشت و ندارد!!! این روزها به این فکر می کنم اگر امروز حسین (ع)راهی کربلا می شد(با در نظر گرفتن ازدحام این شب های عزاداری) چند نفر یاری اش می کردند؟؟؟؟!!!( برای اولین بار افتاده ام به روضه مکشوف خواندن!!!!)

و به خدایی می اندیشم که شاید توی همین سطور پنهان شده باشد
